تبليغاتX
تفکّرات محمّدامین الدّین شاکر






















تفکّرات محمّدامین الدّین شاکر

(تفکّرات بیسیم چی گردان حبیب بن مظاهر، تیپ محمّد رسول اللّه)

ـ الله اكبر. و چقدر خوشحال می شوم وقتی مهر را در امتداد یک [نظر خصوصی] در كنج متروكه ي وبلاگم، به نام عشق مي كاري؛ و  من شايد ساعت ها، كيفور به همين چند خط به وديعه نهاده ات راست راست زل مي زنم...

گاهي به اين فكر مي كنم وقتي پيكان فكرت، دلِ من را نشانه رفته، و سوسوي قلمت، روي كاغذ سفيد مجازي وبلاگم، دارد مشقِ عشق را برايم خط خطي مي كند، لااقل حروف روي كيبوردت باشم؛ كه به وقت قلم رنجه هات، بوسه ي سرخي بر سر انگشتان ظريفت نهم؛ نه از سر تقدير، كه از روي تدبير ...

پ.ن:

* آي مردم! مخاطب خاص دارد! خاصی اش را هم دوست دارم.

* روزت مبارك، معلم مهربان بچه هاي كوچولوي قم! ه.م.س.ف.ر...

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:7 توسط محمّدامین الدیّن شاکر| |

انعکاس غروب آفتاب در آب گرفتگی شلمچه تمثیلی تاریخی است. آیتی است از آیات قدسی آفرینش که در خود راز یک سنت تغییر نا پذیر را نهفته دارد. شهادت جان مایه انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است. رمز آن که سید الشهدا.ع. را خون خدا می خوانند در همین جاست. خون به پیکره حق در طول تاریخ از قلب عاشوراست و اگر حقیقت را بخواهی، هنوز، روز عاشورا به شب نرسیده است. کاروان تاریخ روان است و یاران عاشورایی سید الشهدا یکایک از صلب پدران و رحم مادرانشان، پای به سیاره زمین می گذارند و در زیر خیمه هایی پشمینه و یا در خانه هایی کاه گلی بزرگ می شوند و خود را به صحرای کربلا می رسانند...

ما وارث انبیا هستیم و آیات الهی آفرینش انسان در وجود ماست که معنا می یابد. ما از مرگ نمی ترسیم که مرگ ما، شهادت است و شهادت حیات عند الرّب. عقل های مهجور و آیینه های قیر اندود فطرت بشر غربی چگونه خواهند توانست که معنای حیات عندالرّب را دریابند. حیات عندالرّب نقطه پایانی معراج بشریت است که به آن ، جز با شهادت دست نمی توان یافت. ای وجدان های نیم خفته ، چشم بیداری بگشایید و ای بیداران گوش فرا دهید. ماییم که بار تاریخ را بر دوش گرفته ایم تا جهان را به سرنوشت مختوم خویش برسانیم. خون سرخ ما فلقی است که پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است. یا فالق الاصباح ما را در راهی که این چنین عاشقانه در پیش گرفته ایم یاری فرما...

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 16:54 توسط محمّدامین الدیّن شاکر| |

چقدر غریب است خدا، ما كه هنوز خود را هم نشناخته ايم، در پس منجلاب دنيا چنان غوطه وريم كه خر در گل، چنان زندگي را بر باد فنا داده ايم و چنان غافل از گذر عمر گشته ايم كه آن توانايي هاي بالقوه مان را نه تنها تا معراج عبوديت نرسانده، كه به لجن گاه ذلت كشانده ايم. راستي ما انسان ها جدن با خودمان چه فكر كرده ايم؟ چقدر دچار غرور كذايي شده ايم حال آنكه در هواي آلوده ي منيت، نفسانيت را استنشاق مي كنيم و با خرفتيات اَبدان مشمئز كننده مان امان زمين و زمان را بريده ايم!؟ مايي كه حتي دلمان به حال خودمان هم نمي سوزد، و ما چقدر بدبخت شده ايم. مايي كه براي گناه كردن از هم سبقت مي گيريم...السابقون السابقون... جالب اين است سر خدا هم منت مي گذاريم. كه هر جا كه ريا بود و به اسم خدا، همه دكان منيات را باز كرده ايم حتي در هيأت حضرت حجت. به راستي خدا قسم حضرت عباس را ببيند يا دم خروسمان را! دل سياهمان را يا ورد زبان، اللهم ارزقنا شهادت هايمان را!؟ ما بي معرفت ها كه احرام بسته، عزممان را جزم كرده و تا رمق داريم به دور شيطان نفس گشته ايم. هان!؟

خداوكيلي خدا چقدر غريب است با اين كه خودش فرمود اقرب الیه من حبل الورید. ميداني رفيق! ما مرده هاي متحرك فقط نامه سياه كرديم. نامه اعمالمان را سياه كرديم و فكر كرديم كه داريم توشه جمع مي كنيم و چه توشه و بار و بنديل سنگيني؛ كه ديگر حتي ناي راه رفتنمان را هم بريده است، ما كه ايمان را نقد و نسيه حراج كرديم. و آتش زديم به صداي هيهات من الذله هاي فطرت هامان. ما كه خاك مي خورد روي تاقچه هايمان قرآن. و ما كه شيعه ي حرفيم و آدم برفيم...

و خدا چقدر غريب است كه براي حاجت مي پرستيمش و به وقت نياز، به خاكِ سياهِ سجود هم مي نشينيم اش، اما امان از وقت بر آورده شدن حاجت هايمان كه تاري را ديگر، بندگي نمي شناسيم. و اوست كه از همان ازل هم كمر همت به تنهايي بسته است؛ حتي با وجود تن هاي ما؛ و چه تن هاي بي مقداري..

مي داني رفيق! ما آدم ها حتي در جاده ي پاكي به خاكي زده ايم...

پ.ن:

* پنجره زيبـاست، اگر بگذارنـد؛ چشــم مخصوص تماشاست،اگر بگذارنـد.

من از اظهارِ نظرهاي دلم فهميدم؛ عشق هم صاحب فتواست،اگر بگذارند.

*‌ اي همسفر! بوي نور را خيلي خوب مي شنوم! از سمت كربلاي ايران...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 18:39 توسط محمّدامین الدیّن شاکر| |

خاك تمثيل فقر در پيشگاه غني مطلق است.

و انسان در برابر ذات ذوالجلال جز فقر مطلق چيست؟

آنگاه مجاهد سبيل الله درست در گرماگرم جهاد، خاك تيمم را به نشانه عبوديت بر چهره و دو دست مي كشد و تكبيره الحرام مي بندد، تو گويي آفرينش به آن نقطه ي غاييِ كمال خويش دست يافته است و كار جهان به سر انجام رسيده است.

پ.ن:

* دل شكسته عاشق براي پرواز نيازي به بال ندارد لذا از آسمان اول مي گذرد و معراج را درك مي کند.

 

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 11:15 توسط محمّدامین الدیّن شاکر| |

اين روزها كتابي مي خواندم تحت عنوان مناقشه حق و مصلحت و بن بست جنبش دانشجويي! اثر دكتر عماد افروغ. گفتم به مناسبت فرا رسيدن سي و سومين انقلاب اسلامي شكوهمندمان تحليلي هرچند مختصر اما انشالله مفيد را به سمع و نظر دوستان انقلابيمان برسانم؛ انقلابي كه به گفته امام عزيز قرن، انفجار نور بود. در نظام اسلامي همواره مناقشاتي بر سر حق محوري و مصلحت گرايي بين دوستان و دشمنان شكل گرفته، تا جايي كه بعضه نخبگان به حق محوري كامل و بعضي به مصلحت سنجي هاي تام نظام اعتقاد دارند. هرچند مقوله حق و مصلحت هم در دوران نهضت و هم در دوران استقرار و تثبيت يك نظام مورد لزوم است. هرچند تفكيك دو مفهوم نهضت و استقرار آن هم براي حكومت هايي كه داعيه حق گرايي و اصول گرايي داشته و بنيان عقيدتي دارند، صرفن تفكيكي قرار دادي است، اما ضرورت توجه به اين مقوله حق و حراست از عدم فاصله گيري از آن دوره استقرار، با عناوين و عبارات و لطايف الحيل مختلف، از ضرورتي مضاعف برخوردار است.

در اين دوره است كه عده اي يا مستقيم به نام مصلحت و يا غير مستقيم به نام حقيقت بر سر سفره گسترده پس از نهضت مي نشينند و در جهت تدوام بخشيدن به منافع و مصالح شخصي، گروهي و جناحي خود سد راه حق و حقيقت مي شوند. بنيان هاي ايدئولوژيك نظام جمهوري اسلامي و وجود خوان گسترده فوق، خواه نا خواه زمينه را براي برخوردهاي منافقانه و رياكارانه مهيا مي سازد. چه بسيار افرادي را سراغ داريم كه اگر وضعيت به گونه اي ديگر رقم خورده بود و اين نظام بنيان هاي ديگري داشت، به طور قطع امروز موضع و حتي ظاهر ديگري داشتند.

آيا اين امكان وجود ندارد كه ارزش هاي غايي فداي انگيزه هاي قدرت طلبي شوند و بالاتر، قدرت سياسي و يا حتي قدرت اقتصادي، محور تعيين ارزش ها و حق و باطل شوند، و بيش ازآنكه زندگي ما خرج ارزش هاي متعالي گردد، خرج مطامع دنيوي ما شوند؟ چه كساني بايد مراقب باشند تا اين اتفاقات تلخ و ريشه كن به اشكال مختلف رخ ندهد، نه ارزش هاي اخلاقي-فرهنگي و بنيادين ما خرج ارزش هاي ابزاري و واسط قدرت و اقتصاد شوند و نه برداشت هاي سطحي، جمودگرايي بر ظواهر و تفكرات قشري و رفتار گرايي صرف مانع از نقادي ها و فرياد هاي اعتراضي حقيقت گرايان شود؟

اين چه تصور خامي از نظام والاي ولايت فقيه است كه سلب اختيار و در مواقعي سلب حق از مردم مي كند. مگر مي توان در خصوص رابطه و تعامل رهبري و امت، حق و تكليف را يك سويه لحاظ كرد و تنها دل مشغول حق و تكليف رهبري يا حق و تكليف مردم بود؟ آيا رهبري عزيز مي تواند به تنهايي بار اداره كشور و مراقبت، نظارت و نقادي را به دوش كشد؟ در اين بين وظيفه امت و نخبگان چيست؟

چه عواملي باعث شده است كه اين قبيل بحث ها در قالب هاي مختلف و به طور خاص از مشروطه تا كنون كماكان در دستور كار ما باشد و هنوز يا به پاسخي روشن نرسيده باشيم و يا پاسخ هاي قانع كننده ما اسير رسوبات جمودگرايانه ي به جا مانده از بخشي از تاريخ ناموجه ما باشد. آيا با تفكرات اشعري مآبانه و سطحي كه هيچ محلي از اعراب براي تفكر و تعقل قائل نيست، مي توان مباني تصوري و تصديقي ولايت فقيه را درك كرد؟ درك "جمهوريت" و جايگاه حق مردم و نقادي و نظارت مردمي كه جاي خود را دارد.

اگر همواره با توجه به ارزش هاي متعالي ديني و سطح معرفت ديني قابل قبول، آسيب شناسي جمهوري اسلامي شكل بگيرد و شرايط براي فرياد هاي نقادانه درون گفتماني مهيا باشد، اولن نوبت به اعتراضات نيم بند برون گفتماني و بيگانه با هويت ديني و تاريخي اين كشور مي رسد؟ و ثانين معرفت ديني جامعه از بسياري جهات تا اين حد تنزل مي كند!؟

نبايد اجازه داد تا منفعت طلبان و دنياگران به ظاهر دين مدار فضاي تحليلي و ذهني جامعه را اشغال كنند و تحت الشعاع مطامع خود قرار دهند. هر قدر هم رهبري داناي راز انقلاب اسلامي در فهم اين ترفند ها و مصلحت انديشي هاي كاذب توانمند باشند، از انديشمندان و حقيقت گرايان غير رسمي سلب تكليف نمي شود.

به نظر مي رسد در سال هاي گذشته شاهد تفسيرهاي افراطي در جهت حقوق امت و مردم و در سال هاي اخير شاهد تفسير هاي افراطي در جهت حقوق رهبري هستيم. بالا بردن شأن رهبري تا آنجا كه نشود هيچ نقدي از جامعه كرد، نه تنها دفاع از رهبري نيست كه توجيه آسيب ها و كاستي ها به نام دفاع از رهبري و يا به عبارتي پيوند رهبري با زشتي ها و كاستي هاست. به ديگر سخن تنزل شأن و جايگاه منيع رهبري در حد زشتي ها و ضد ارزش هاست. بنابراين روشن است كه اين قبيل حمايت ها و توجيهات چه از سر نابينايي و عدم بصيرت، چه از سر عشق و ارادت و چه از سر دنيا طلبي باشد، چه لطمات جبران ناپذيري بر يكي از بنيادي ترين ارزش هاي نظام جمهوري اسلامي وارد مي سازد.

پ.ن:

* زين دو هزاران من و ما، اي عجبا من چه منم! گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم

چون كه من از دست شدم، در ره من شيشه منه! ور بنهي پا بنهم، هرچه بيابم شكنم

* و بنا به روايتي، اذان ظهر امروز هستي من با دميدنش گره خورد، هستي اي كه خودش گفت: "نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي..."  حجر 29

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10:21 توسط محمّدامین الدیّن شاکر| |


آخرين مطالب
» [نظر خصوصی]
» نه برای سال به ظاهر نو!!
» و خدا چقدر غریب است...
» الفقر المدقع...
» ما، حق يا مصلحت!؟
» الأسفار العقلیه
» ما هنوز در گرو طلبيم...
» ديروز..
» شب_وصل...
» كدام يك از اين درخت ها قشنگ تر است؟
Design By : mohammad-shaker